ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
ای ابر ِ بغض کرده و روح ِ شمالی ام
بی تو کویر لوتم و در خشکسالی ام
بارانی و هر آنچه که ماندم نیامدی
دادی تو با نیامدنت گوشمالی ام
دیشب چه خوش گذشت که با تو قدم زدم
در کوچه های خلوت خواب و خیالی ام
آن کوپه ام که با خودم اندوه می بَرَم
عمریست از حضور تو سرشار خالی ام
دور از تو و بدون تو و زیر پای تو
فریاد نقش های پُر از درد قالی ام
حال مرا مَخواه که در خود شکسته ام
از درد من مَپُرس که بسیار عالی ام
ای آنکه مثل برف خزان دوست دارمت
دردستهای سرد زمان می سپارمت
دارایی ام توییّ ودراین شهر ِلعنتی
دارم هزارچیز ولیکن ندارمت
آغوش تواگرچه نشد خوابگاه من
درذهن خویش دربغلم می فشارمت
قلبم بدون ِتوشده شهری بدون روح
باز آکه در ورودی قلبم بکارمت
خالی نمی شوم به خدا تا ابد اگر
چون ابرهای خسته وغمگین ببارمت
با التماس وگریه بیا تا ببینمت
وَرنه برای مجلس ختمَم بیارمت
ای آهویی که پیروجوان عاشق ِتواند
عمریست درکمین ِتوام می شکارمت
رفتی از پیشم و خیالی نیست
بی توام،باشد و ملالی نیست
شعر هست و دو استکان یادت
خوش تر از شعر عشق و حالی نیست
شعر اگر که بدون تو باشد
فاقد ارزش است و عالی نیست
جز شراب نگاههایت در
دلم،این کوزه ی سفالی،نیست
بود خالی اگر به تو گفتم
جای تو خالی است،خالی نیست
با تو در دشت سبز اشعارم
تازگی هست و خشک سالی نیست
مثل عشق من و تو در دنیا
عشق ممتازی و زلالی نیست
اگرچه بین من و تو هزار پاییز است
برای دیدن تو پای لحظه ها تیز است
همیشه منتظرت زیر بارش غم ها
نشسته سایه ی مردی که آن سوی میز است
کجایی ای که برای من و غزلهایم
وجود گرم و عزیزت هوا،همه چیز است؟
تو ذاتِ عشقی و بی تو حیات وَحش جهان
پُر از حوادثِ غمناک و وحشت انگیز است
اگر چه نیستی امّا هوایِ شهر دلم
به رنگ دیدنت،از انتظار لبریز است
بدون عشقِ تو شاعر چه می تواند گفت؟
مترسکی است که در خوابهای جالیز است
هدیه ی تو به من چیست؟:آشتی کردن
دو استکان غزل ناب و بوسه آمیز است
برای حفظ تو احساس صاف و ساده ی من
کشیده خنجر و با عقل من گلاویز است
سر قرار نشستن،نیامدن هایت
حکایتی است که در یاد باد و پاییز است
امشب بیا شور غزل را بر تَنَم کن
با بوسه ای از جنس آتش روشنم کن
بر من بباران چکّه چکِه عاشقی را
باغی پُر از احساس و یاس و سوسَنَم کن
ای عشق ای دریایِ مَوّاج و مقدَّس
در باور آغوشِ خود روئین تَنَم کن
دلتنگی ات در تارو پودَش لانه کرده
پیراهنت را همدم پیراهنم کن
در خلوتِ من عطرِ مویَت را رها کن
سرشار از آن بوی خوش و مردافکنم کُن
تو "شمسی"و من "مولوی"بازآ و از عشق
لبریزِ شوق و غرقِ بشکن بشکنم کن
از من بگیر اندیشه یِ پوسیده ام را
از شاعرانِ ناب گوی و احسَنَم کُن
روزی اگر مُردم مرا با مِی بشوی و
آغوشِ پُر مِهرِ خودت را مَدفَنَم کن