اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

مشق عشق

زیرِ تمام قول و قرار و قسم زدی

از من عبور کردی و با او قدم زدی

 

یادش بخیر باد که راهِ دل مرا

با چشمک و کرشمه در آن پیچ و خم زدی

 

در شعر،مشق،عشق تو کردم هزار بار

اما به قصدِ خون دل من قلم زدی

 

چیزی نبود و نیست به جز نقش روی آب

هر آنچه از محبّت و احساس دَم زدی

 

تو اولین کسی که رسیدی و با غرور

بر بامِ سرزمینِ دلِ من علم زدی

 

با دوست در خیال خودم پرسه می زنم

ای غم برو که حالِ دلم را به هم زدی

 

امشب به یاد دوست پر از شعر و سرخوشی

شاعر مگر که جرعه ای از جامِ جم زدی؟


فقط همین

این روزها به مرگ دچارم فقط همین
از دوری ات قرار ندارم فقط همین


بغض حیاط خلوتم افسرده،سرد و زرد
پاییز و در عزای بهارم فقط همین


برگرد تا کنار توهِق هِق ببارم و
برشانه هات سربگذارم فقط همین


برروی ِآب درغم ِتو خشت می زنم

این روزها به باد سوارم فقط همین


در خوابها حوالی ِتو ِپرسه می زنم
عشق تو می چکد به کنارم  فقط همین


با زخمهای ِکاری و داغِ دروغ ودرد
از تو هزار خاطره دارم فقط همین



غزلم را

باید بسرایم سرفرصت غزلم را
تا اینکه بخوانی به عنایت غزلم را


ای عشق مُقدّس کمکی کن که بخوانم
درِغربت چشم تو دو رکعت غزلم را


با دیدن ِچشمان ِتو هُرّی  دل ِمن ریخت
چشم ِ تو تکان داد به شدّت غزلم را


ازخوبی توگفتم و هی دست مریزاد
گفتند شنیدند جماعت غزلم را


شعرم شده جذّاب به الطاف حضورت
دادی تو قشنگی ّ و لطافت غزلم را


برگرد بیا تا به تو تقدیم نمایم
ای اسوه ی خوبی و نجابت غزلم را



روزی هزاربار

با خاطرات دور ِتو روزی هزاربار

می میرم از مُرور تو روزی هزاربار


آن کوچه ام که باغم  بسیارمُرده است
درحسرت عبور تو روزی هزار بار


هی می رسم،نمی رسم و بازمی روم
برقله ی غرور تو روزی هزاربار


ازچشمهای قهوه ای ات حرف می زنم
از زلفهای بور تو روزی هزار بار


"ای ماهی ِ طلایی ِ مُرداب ِ خون من"
افتا ده ام به تور تو،روزی هزار بار



کولی دوره گرد

یک کولی شکسته دل دوره گرد بود

رنگ رخش پریده و دنیای درد بود

 

ازپیر و خردسال و جوان فال می گرفت

در جستجوی یک دل بیگانه گرد بود

 

در باز بود و داخل دالان خانه شد

ازروزهای سخت زمستان سرد بود

 

مُشتی صف او عاطفه در دست من گذاشت

دستش شفای مطلقِ یک ایل مَرد بود

 

دل را گرفت و رفت چه گویم دریغ و درد

یک کولی شکسته دل دوره گرد بود