اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

غم عشق

انگار هزار گُل به باغم آمد
در ظلمت شب چشم و چراغم آمد
خوشحال ترین آدم دنیا بودم
وقتی که غم عشق سراغم آمد

سکوت

اسطوره و روح معبد شعر منی
زیبایی و لطف بی حد شعر منی
در بود و نبودم جریان داری تو
معنای سکوت ممتد شعر منی

کشف حجاب

دیریست که در دست تو جز چوبی نیست
در چنته تو متاع مرغوبی نیست
ای شیخ برای منع از کشف حجاب
ترساندن مردم روش خوبی نیست

چه می توانم بکنم

در دشت و چمن چه می توانم بکنم ؟
بی چشم و دهن چه می توانم بکنم ؟
در مملکتی که خوار و غارت شده است
جز یاد تو من چه می توانم بکنم ؟

ترس

  خاموشم و از هراس لب دوخته ام
از ترس،سکوت و وحشت آموخته ام
یک خانه ی متروک و فراموش شده
در خاطره های جنگلی سوخته ام