اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

چندین برابر

شده درد و دوا چندین برابر

و ایضا مبتلا چندین برابر

 

اگر مُردی تماشاگر زیادست!

تماشاگرنما چندین برابر!

 

می اندازد به مَردم سخت کاسب!

به فامیل،آشنا چندین برابر!

 

برای مایه داران نیست سختی

ولیکن سهم ِ ما چندین برابر!

 

یکی غرق است دردریای ثروت!

یکی هم دربلا چندین برابر!

 

خیانت پیشه ی مردان ماشد!

زنان بی وفا چندین برابر!

 

زدت روزی اگر معشوقه ات تیغ!

شوی حاجت روا چندین برابر !

 

یکی خورد از هوای« کیش »و« لندن »

و َما باد ِهوا چندین برابر !

 

 به عکس ّ یک – دو سال ِ پیش هرجا

بخر هرچیز با چندین برابر !

 

توالت می روی باید پس ازاین!

دهی پول ِ خَلا چندین برابر !

 

بخرهی یونجه و کاه و علوفه

برای سُم طلا چندین برابر!

 

گرانی طاقتم را طاق کرده!

وَ داده سکته تا چندین برابر!

 

برای لقمه نانی معده ی من

بگیرد هی عَزا چندین برابر !

 

«صفا»و«مَروه» رفته حاجی امّا

شده اهل صفا چندین برابر!

 

زن و شوهر همیشه در نبردند!

به هنگام غذا چندین برابر!

 

جدایی ها فراوانند امّا

طلاق بی صدا چندین برابر!

 

برو گستاخ شو چون ضربه خوردم

من از شرم و حیا چندین برابر!

 

عرق کردست درگرما فلانی !

فقیر بینوا چندین برابر!

 

مگوشورا شدم هی خرج کردم

در آری ناقلا چندین برابر!

 

یقینا میز ِ بهتر می دهندت

اگر کردی خظا چندین برابر


گرفتار

با همه ی فضل و سخندانی ام

باز گرفتار پریشانی ام

 

له شده توی صف نان چانه ام

توی صف بیمه ی درمانی ام !

 

هرکس و ناکس زده بر ریش من

خنده مگرغول بیابانی ام؟!

 

تا که خودم را بکنم تقویت

در طلب روغن حیوانی ام!

 

چشم خودت را بده بر حال خود

گریه کنم با دل سیمانی ام !!

 

ای گل من تا که تو را دیده ام

محو تو درعالم حیرانی ام!

 

عشق تو را هم بکنم کُنترات

عاشقم  و عاشق پیمانی ام !

 

تا که تویی گندم آدم فریب

عاشق آن لحظه ی شیطانی ام!

 

توی ادارات به رقص آمدم

سعی نکن تا تو برقصانی ام !

 

شعرتر و تازه ز من خواستی

بنده مگرسعدی و خاقانی ام؟

 

بنده کی ام؟ :شاعرکی نکته یاب!

خالق  اشعار خوش و آنی ام !!

مصرف گراها

از گرانی آه مصرف می کنیم  

آب را  از چاه مصرف می کنیم

 

روز های سرد و  یخ  از ترس پول

گاز  را گه گاه مصرف می کنیم

 

صبح از خورشید جان افروز و گرم

شب ز نور ماه مصرف می کنیم

 

خرج  قد سرو  می باشد  زیاد

دلبر  کوتاه  مصرف  می کنیم

ساحت شورا

بی حُرمتی به ساحتِ شورا قشنگ نیست

شخص رقیب درخورِ دشنام و سنگ نیست

 

کاندیدهای شهر فراوان ولی کسی

مثل«حسن تُلمبه»و«ناصرپلنگ» نیست 

 

شام رفیق  خوردن و با دشمنان او

همراه و هم پیاله شدن عار و ننگ نیست 

 

جنگ است بین مردم و کاندیدهای شهر

در دستشان اگرچه سلاح و تفنگ نیست

 

بازنده،وَرشکسته و افسرده می شود

در این نَبرد هرکه بغایت زرنگ نیست 

 

این روزها نگرد که پیدا نمی شود

جایی که سالم است و تُهی از جفنگ نیست 

 

مایل شوَد به جانب آرایش غلیظ

شهری که عاشق است ومزارِمشنگ نیست 

 

کاندید محترم! که پُر از ناز و عشوه ای

ای آنکه عکس های تو جز بومرنگ نیست،

 

آن قدر بر نگاه و لب و لوچّه ات نمال

قلب است توی سینه ما قلوه سنگ نیست 


مخ زنی

ای پسر سعی بکن تا درِ"یاهو" بزنی
نکند اینکه به شیطان بلا رو بزنی

چه کسی گفته "جکی جان"بشوی یا"آرنولد"
هیکلت را بکنی گنده و بازو بزنی؟

روی بازوی خودت را بکنی تخته سیاه
عکس مانند امیر خان تتلو بزنی؟

در کجا آمده شبهای عزا آرایش
بکنی و به خود از ادکُلُن" قو " بزنی؟

"یا حیسنی"بتراشی به سرت،شش ساعت
مثل زنها بنشینیّ و فِر مو بزنی

ای پسر مردی و مردانگی ات گم شده است
از چه در ماه عزا وَسمه به ابرو بزنی؟

اینهمه سعی از آن است که ایّام عزا
بروی داخل صف ها مُخِ یارو بزنی

عشقت این است که زیدی به تو حالی بدَهد
وَ تو هم در دل خود پشتک و وارو بزنی

گاه چشمک به"پریسا" و"پری"،گاه "زری"
تنه ای نیز به "مینو"و به"گیسو"بزنی

گر از این سو نتوانی بزنی"ساکسیفون"
تا کنی جلبِ نظر حتما از آن سو بزنی

هر زمانی برود زیر "علامت" حتما
بوسه بر دست و سر "اکبر شاشو"بزنی

هر کسی زیدِ تو را دید زنَد با قَمه ات
خشتکش را بدری،تیزی و چاقو بزنی

آمدی تا که بگیری دو سه تا "قیمه پلو"
در کنارش دو سه تا آهو و تیهو بزنی

سعی کن ترک کنی بندگی شیطان را
بنده ی خوب خدا باشی و زانو بزنی