اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

زندگی

گاه تلخ است و گاه شیرین است
علت درد و رنج و تسکین است

جنّت اغنیاست هر جایش
دوزخ مردمان مسکین است

جاهلش غرق عیش و نوش و خوشی
عاقلش در عذاب و غمگین است

ظاهرش دلفریب و سردرگم
معنی اش سخت سست و سنگین است

کافرش مدّعی دینداری
مؤمنش تاجر است و بی دین است

پوچی اش نیست قابل اغماض
قابل شرح و بحث و تبیین است

هر کسی که نخورد گولش را
لایق آفرین و تحسین است

انتخابی و دلبخواهی نیست
زشت و زیباست، زندگی این است

خندیدن

بر نکبت و اوضاع بشر می خندی
هر لحظه و هر شام و سحر می خندی
وقتی که به پوچی جهان پی ببری
با قهقهه و عمیق تر می خندی

پوچی

گر میل به گاو و خر کنی بی معناست
با دیو و فرشته سر کنی بی معناست
بر زندگی پوچ که از هیچ پُر است 
از هر طرفی نظر کنی بی معناست

پوچی

آزردگی و ملالتش بیشتر است 
تا خوش باشد رسالتش بیشتر است 
هر کس که به پوچی جهان پی ببرد
افسردگی و بطالتش بیشتر است

پوچی

پوچ است گذشته ی من و آینده 

از هستی و اعمال خودم شرمنده 

تصویر دقیق ملتی هستم که 

با دست خودش گور خودش را کنده