اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

دور

بدون عشق تو شادابی از چمن دور است
حلاوت از دهن و گرمی از  سخن دور است

خیال و خواب خودم را چگونه وصف کنم؟
کنار شطّ شراب از تو پیرهن دور است

بیا و با لب خود عاشقانه ثابت کن
که قهر از لب و آغوش و آن بدن دور است

ندیدن تو محال و  مجال دیدن تو
قبول کن که برای نگاه من دور است

من آن دیار غریبم که بی کسم بی تو
وطن تویی و غریب آن که از وطن دور است

بعید

ای زخم خورده میهن ما،ای که دامنت
آلوده ی حماقت و پست و پلید شد

مردانگیّ و پاکی و آیین راستی
افسانه گشت در تو،گم و ناپدید شد

از منجلاب فقر و تباهیّ و اختلاس
آزادی و درآمدنِ ما بعید شد

دزدان شدند مشفق و باشندگان تو
اسطوره ی تو خولی و شمر و یزید شد

ممکن شد آنچه ناشدنی بود قرنها
دریاچه ات کویر بزرگ و جدید شد

ای ما نثار عافیت تو،دو چشم ما
در انتظار عافیت تو سفید شد

شیطنت

در آن وطنی که غربتی بیش نبود
آزادی و قانون لغتی بیش نبود
دنبال چه هستی که وجود من و تو
نقش هوس و شیطنتی بیش نبود

وطن سئومک

سؤیوش،کؤتک یوخسولون
یاوان چؤرَک یوخسولون
وطن وارلیلارین دیر
وطن سئومک یوخسولون
Söyüş,kötək yoxsulun 
Yavan çörək yoxsulun 
Vətən varlıklarının
Vətən sevmək yoxsulun 

سنگر آزادی

هستیم پراکنده ، منظّم بشویم
یک روز رها و چیره بر غم بشویم
در سنگر عشق و وطن و آزادی
غم نیست اگر یکی یکی کم بشویم