اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

اشعار علیرضارضائی

اشعار فارسی و ترکی علیرضارضائی

پرچم

می رسد روزگار نغزی که
مار در آستین نمی ماند 

جای پینه به روی پیشانی
طبق نظم نوین نمی ماند

آنکه جایش جهنّم است و دَرَک
در  بهشت برین نمی ماند

توپ و تانک و تفنگ و داغ و درفش
نیزه و اسب و زین نمی ماند

هیچ وقت آنچنان نمانده و نیز
هیچ وقت این چنین نمی ماند

ای که در راه عشق کشته شدی
پرچمت بر زمین نمی ماند

گاو

گاو اگر قصد حُکمرانی داشت
حکمرانیّ او زبانزد بود 

گشتن و خوردن و نفهمیدن 
بهترین آرمان و مقصد بود 

درس می خواند و با معدّل بیست
صاحب دکترا و ارشد بود

در همه عرصه ها نظر می داد
نظراتش دقیق و بی حد بود

نظرات تمام آدمها
پیش او پوچ و بیخود و رد بود

شاخ او در نشیمن همگان
سخت سرگرم رفت و آمد بود 

هر که جز یونجه و علف می خواست
بی شعور و چموش و مُرتد بود

التماس دعا

گفت:: شخصی به شیخ محترمی
دارم از تو سوالی ای آقا !

مَرَحمت کن بگو که آیا هست
متوهّم تر از تو در دنیا ؟" 

گفت :" آری کسی که می گوید
در خیابان و کوچه و همه جا ،

با هزاران ارادت و اخلاص
به منِ رند  التماس دعا "!

خریت

این پند قیمتیّ مرا گوش کن که نیست
در مکتب و رساله و در هیچ مثنوی
رمز بقا و شادی دنیا خریّت است
وقتی که فکر می کنی از دست می روی

بزرگی

آن بزرگی که بد نشستن او
به همه درس یاد خواهد داد
بادی از او اگرکه در برود
دو جهان را به باد خواهد داد