ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
شنیدم مادری روزی برآشفت
در آن حالت به فرزندش چنین گفت
که « ای نزدیک سنّ پیرمردی
تو می خواهی که کی داماد گردی ؟
نه فکر زن گرفتن ، نه معاشی
عجب تو بچّه ای مشکل تراشی !
همیشه توی فکر چون و چندی
عزیز من ! تو خیلی بد پسندی !
چرا تو اینهمه وسواس داری
به این بیماری مُزمن دچاری ؟
فلانی را که گفتی اهل ناز است
دماغش گنده و قدّش دراز است !
یکی را گفته ای با خویش قهر است !
ولش کن بچّه ی پایین شهر است !
دگر را گفته ای از فرط چاقی
نمی گنجد میان هیچ اتاقی
فلان که دختر همسایه ماست
رها کردی که خیلی می خورد ماست !
بیا و جان من دیگر به یکبار
تو از این بچّه بودن دست بردار !
جناب آقای تحصیلکرده
مگر تو می کنی تخم دوزرده ؟
که می خواهی زنت بی عیب باشد ؟
زن بی عیب در دنیا نباشد !
ولیکن دختر خانم زیاد است
یکی هم دختر « مشدی عباد » است !
که خیلی هم نجیب و سر به زیر است
و توی کار ِ خانه مثل شیر است
اگر که مادرت را دوست داری
بیا و راهی ام کن خواستگاری
که دامادت کنم چون آب خوردن
مرو تو اینهمه شمران و جردن !
وگرنه با چنین مشکل تراشی
مجرّد تا تمام عمر باشی !!
صص59-60