X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1397 @ 09:56 ب.ظ

دید روباهی پلنگی را به راه

دید روباهی پلنگی را به راه

اشک ریزان می رود با آه و آه !

 

سینه اش چاک است تا نزدیک ناف !

هست در آنجا و تنبانش شکاف !

 

گفت :« ای آقا پلنگ تیز چنگ !

از چه ای آشفته و داغان و منگ ؟

 

علت این ظاهر نافرم چیست ؟

بر چنین احوال تو باید گریست »!

 

گفت که :« حیثیّتم را بُرده اند !

داخل یک کوچه خِفتم کرده اند !

 

درشبی تاریک با ظلم و ستم

شد تجاوز هم به مالم ،هم خودم !

 

دردهایم را روایت می کنم !

می روم اکنون شکایت می کنم »!

 

گفت آن روباه ِ شوخ و خنده رو :

«ای پلنگ نازنین و صلح جو !

 

ای شده غارت ، شده زخمی ، دَمَر!

بازگرد و از شکایت درگذر !

 

گرچه بدبختی ّ و بدآورده ای

شکرکن زیراکه اکنون زنده ای !

 

سخت باشد خِفت و بی طاقت شدن !

باتجاوز ،قتل هم غارت شدن !

 

گر تورا گرگان دریدند از عقب !

از چه غمناکی و نالان ای عجب !

 

شاخه ی بختت شکوفا می شود

بعداازاین بخت توهم وا می شود !

 

گرشوی در حکمت دنیا دقیق

این سر آغازی جدیداست ای رفیق !


shanghoolabad@

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد