X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1397 @ 11:34 ق.ظ

قصه شنیدم که زنش را یکی

قصه شنیدم که زنش را یکی

مردک ِ دیوانه و غرق شکی !

 

برد به همراه خرش داد گاه !

گفت که ای قاضی آگاه ، آه !

 

شاکی ام ازاین خرو این حالتش !

چشم زنم هست برآن آلتش !

 

چونکه شودراست وی از پنجره

دیدزند آلت خر یکسره !

 

آمده ام تاکه طلاقش دهم !

شاکی پرونده من ،اومتهم »!!

 

گفت به او قاضی بسیاردان :

«مردک زن باز خمُش باش ،هان !

 

تو زده ای دید به زن ها مُدام

لاس زنی موقع حرف و کلام !

 

گاه شوی مایل ِهمکارخود!

بی خبراز همسرو از یار ِخود !

 

چون بخورد چشم تو برخانمی

غافلی ازاین که سری یا دُمی !

 

ای همه فکرتو جماع و طلاق !

سجده گهت باسن ِ زنهای چاق !

 

تو که خوداز همسرِخود بدتری !

آبروی نوع ِ بشر می بری !

 

ای بشرِ موذی و پرادّعا !

هرزه تو و متّهم او ؟ پس چرا؟!

 

حکمِ من این است دراین ماجرا !

مردولی فاحشه هستی شما» !!


jameolmozakhrafat@
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد